<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نا گفته های من</title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Dec 2009 08:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بیزاری</title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>چند وقت بود اینجا نیومده بودم دلم تنگ شده واسه اینجا &lt;BR&gt;امروز از اون روزایی که کلا با فکرو خیال و استرس شروع کردم کلا من از هرچیز مبهمی می ترسم زندگی منم پر ابهام...!من آدم زیاده خواه یا متوقعی نیستم ولی چیزای شاید یکم کوچیک برام خیلی بزرگه.گاهی وقت ها از دست خودم هم عصبانی می شم.می دونم خیلی حساسم خیلی و بیشتر هم شده .چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟حس پوچی دارم حس اینکه من الان ۲۵ سالمه و هنوز لیسانسم نگرفتم (البته من تازه ۲ سال پیش درسم و شروع کردم)چه هنری دارم چرا زبانم ول کردم چرا کلاس دف و دیگه نمی رم .اون دوره کامپیوتر که رفتم الان چقدر ازش استفاده کردم و چقدرش یادم مونده؟چرا دیگه کتاب نمی خونم این چه زندگییه چرا از خودم درامد ندارم ؟(این واقعا مهمه)بابا من ۲۵ سالمه چرا انقدر بدرد نخورم چیم من واقعا چی؟ اون چند بیت شعری که گفتم اصلا به چه درد می خورن که جو گیرم شده بودم چاپ کنم یا نقاشی های به قول خودم آبستره ای که می کشم چین واقعا ؟جز یه مشت رنگ !اصلا به چه درد می خورم اینا به کنار حال فکر کن شرایط زنگیت هم تنش زا باشه همش نگران باشی .بدم میاد از همه چیز این جور وقت ها فقط به پوچی فکر می کنم به چیزای بد .۱۶ اولین امتحانم شروع میشه و من به خودم یه قولایی داده بودم فک کن اگه عملی نشه دیگه باید برم سر بزارم به بیابون.فعلا تا اطلاع ثانوی از همه چیز بیزارم .......... 
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;لحظه فاجعه وقتی می رسید اشک توچشای من حلقه می بست وقتی که اشکاروتو چشام می دید می اومد به داده چشمام می رسید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://up.iranblog.ir/4/1260271581.jpg&quot;&gt;http://up.iranblog.ir/4/1260271581.jpg&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 09:42:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>.........................................</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 17:06:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>هی چند روزه می خوام بیام آپ کنم حسش نیست چند شب پیش رفتم اختتامیه تئاتر بانوان تجربه جلبی بود اگه به بی نظمی وخیلی چیزای دیگه فکر نکنی از سه تا از بازیگران پیشکسوت هم تجلیل شد آزیتا لاچینی مهری ودادیان و شمسی فضل الهی (صدای قصه گوی بامزی که یادتونه)http://www.ghatreh.com/news/4291000.html وقتی خانوم فضل الهی بالا رفتن واسه گرفتن تقدیر نامشون دستاشونو که بالا گرفتن و از مردم که در حال دست زدن بودن تشکر می کردن رنگ قشنگ مچ بندشون شوق دست زدن رو بیشتر می کرد.خلاصه جالب بود و ماا هم در واقع از طرف تیم یگی از گروه های تئاتر های شرکتی در جشنواره که جایزه واسه بازیگر نقش زن هم گرفت دعوت شده بودیم .&lt;BR&gt;دیگه چیزی به امتحانا نمونده و منم تو این هوا اصلا درس خوندمنم نمی آد چی میشه این یک ماه هوا بهاری شه .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 16:03:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>stop</title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>من خیلی کم خود سانسوری داشتم حالا بیشتر هم میشه  شاید گفتنام از دغدغه های فکریم و چیزاییی که اذیتم می کنه کم شه .شاید کلا نگم فقط نمی دونم با بغز تو گلوم چه کار کنم یا &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;کلا منفجر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;می شه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; یا &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;خفه می شه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.شاید این راه بهتری باشه البته خودم می دونم خیلی اذیت می شم ولی چاره ی نیست .امیدوارم بتونم از پسش بر بیام.&lt;BR&gt;پ ن :منظورم اصلا تو این صفحه نیست کما کان چیزای که اینجا قابل گفتن باشه رو بازم می گم</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>هر چیز کوچیکی منو به یه فکر بلند و ناراحت کننده می بره.گاهی وقت ها مثل چند ساعت پیش از خودم بدم میاد !از خصلت های بد بیزارم حتما می دونید از چیزی که بدت بیاد به سرت میاد.ولی من با تمام توان باهاش مبارزه می کنم .&lt;BR&gt;چون هزارو پونصد صفحه درس ندارم البته دروغ چرا یه بیست صفحه ای اول خوندم و بعد یه فیلم ترسناک تخیلی دیدم البته قسمت تخیلیش خیلی بیشتر بود.&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 17:35:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو دو تا واقعا چهار تا...!</title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>من به ناگفته هام معتاد شدم &lt;BR&gt;چیزایی که اینجا می نویسم واقعا خیلی هاشون گفتنی هستند پس او ناگفته هام چی شد چرا همیشه ناگفته باقی می مونه؟بماند&lt;BR&gt;پ ن :دیروز چهارتااز کتاب های دانشگاه رو که نداشتم زنگ زدم برام آوردن یه دودوتا چهارتا کردم دیدم تقریبا باید   هزارو پونصد صفحه درس بخونم تا ۱۶ دی که اولین امتحانه خسته نباشم.&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>نمی تونم ذوق و خوشحالیم رو وقتی از تو کامنتی می گیرم نشون ندم</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 07:52:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>4=2+2</title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>من کلا ۴ تا وب تو بلاگفا داشتم که ۳ تاش مدت هاست که داره خاک می خوره امروز ۲ تا از اون ۳ تا رو حذف کردم کلی کیف داشت و اما اون یکی که قراره به زودی رونق بگیره اینجارم که عمرا اگه چیزی هم ننویسم صد سال حذف نمی کنم &lt;BR&gt;پ ن:یه سری از پیوندهای وبلاگم رو حذف کردم </description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 06:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز باران.........</title>
<link>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>دیشب موقع برگشت سر چهار راه همیشگی هدفون به گوش منتظر چراغ سبز عابر دیدم یکی اونور چراغ داره دست تکون می ده در یک لحظه که تجزی تحلیل کردم که کی می تونه باشه من که کسی رو ندارم و اینا دیدم به دوست دوران راهنمایی (یکی از دوستای نزدیک الانم)داره با خنده بارم دست تکون می ده و جالب  که صبحش بهم زنگ زده بود نمی دونم چه حسی بود که فقط چشام پر اشک  می شد هی نه به خاطر دیدن دوستم که البته شاید اولین بار بود از دیدنش اینقدر خوشحال می شدم و لی اشکام علتش اون نبود شاید حس امنیت آغوش دوستم شاید دلتنگی ها و استرس هام و شاید شاید.....خلاصه جالب بود وکمی پیاده روی تو هوای خنک و بارونی .موقع خداحافظی همش بهم می گفت شهرزاد مواظب خودت باش انقدر فکر نکن نشین خونه بیا پیش من ......!&lt;BR&gt; هر چیزی به نوعی راه گلوم رو بغز آلود می کنه .دلم می خواد ریز ریز اشک بریزم برم تو یه فضای باز به دور ز چشم همه هدفون به گوش .قرار شده دیگه نمی دونم رو از تو دیالوگ هام حذف کنم چون دقیقا جایی به کار می برمشون که می دونم &lt;BR&gt;دلم ازادی می خواد جسارت یه اعصاب درست و درمون طبیعت سبز یکم حوصله قدرت توانایی و خیلی چیزای دیگه </description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 07:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nagoftehayman&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>nagoftehayman</dc:creator>
<guid>http://nagoftehayman.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
