![]() |
![]() |
|
|
عنوان ۲ تا پست قبلم تقریبا شبیه هم هستند الان تازه دیدم
دلم گرفته دنبال یه آهنگ خا ص بودم که کمی ارومم کنه که الحمدلله پیدا نکردم اصلا نمی تونم تو خونه بمونم باید بزنم بیرون ولی وقتی نه جای خاصی رو دارم برم نه کسی هست که باهام بیاد می مونم خونه! شاید تازگی ها نفهمیده باشم ولی بیشتر بهش فکر می کنم که همیشه از همه چیز کامل راضی نیستم این چیز می تونه خرید یه لباس باشه نوع آرایشم باشه خودم باشم روابطم باشه یا.....البته همیشه همیشه هم نیست .ولی کلا آدم سختی شدم که نگو یا بودم حالا هرچی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
تو خیابون دارم دارم راه میرم سرم همش پائینه نمی دونم چرا با مردم چشم تو چشم نمی شم
تحمل خیلی چیزا از جمله عینکم رو ندارم کاش دکتر گفته بود فقط موقع مطالعه بزن نه این که همیشه منی که جوون تریام کلی زلم زیمبو آویزون می کردم(حالا نه خیلی ها)الان حلقم رو زیاد نمی تونم تو خونه دستم کنم بیرون همش دستمه ولی تو خونه نه البته یه دلیلش اینه که به دستم یکم گشاد شده انقدر بدم میاد هی بهم بگن یکم غذا بخور به خودت برس یعنی دیگه دارم قاطی می کنم ای بابا بسه دیگه! این که من شدیدا دلم یه کفش عسلی پاشنه بلند می خواد اصلا هم مسخره نیست حتی اگه بگم خوب که چی حالا داشته باشمش ...........! من خیلی حساس تر از اونیم که فکر می کنی یا شاید حساس تر هم شدم اصلا یه آدم داغونیم که نگو یادته بهت گفتم همش بهم بگو شهرزاد عینکت رو بزن وقتی نزدم خوب نتیجه این که تو نیستس بگی منم نمی زنم به همین سادگی. دارم فکر می کنم الان چی بهم لذت می ده؟ همه چیز داره می گذره ............. کی میای این جارو بخونی آخه خیلی سرت شلوغه یکی بیاد پایه کلاس رفتن من بشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
کمی بی حوصلم البته نیست قبلا اصلا نبودم!درس و مشق هام هم مونده که هرچه سریعتر باید شروع کنم
هنوز هم نگرانی هام سر جاشونه از هر مدل. خواستم یه چی بگم ولی نمی گم الان نمی گم امروز می رم یه بوم دیگه بگیرم کلی حرف دارم ولی اصلا حس تعریف نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
این روز یعنی همه چیز همه چیز .روزی که من عقد کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
مثلا الان من کمرنگم دیگه......!
می دونستم وقت نمی کنم بیام آپ کنم فعلا ولی دیدم نمی تونم اینو نگم : می دونی خیلی جات خالیه خیلی خیلی این روزا باید پیشم می بودی چی شد که این طوری شد مادرم.؟ این روزا با هرکسی جایی میرم همه اونارو با تو اشتباه می گیرن و من میگم نخیر ایشون خالمن یا دختر خالم یا....می دونم واقعا حس کردم اون روز که تو تاکسی گریم گرفت حس کردم بهم نزدیکی و خوشحالی .هیچی فقط کاش بودی کاش کاش کاش می دونی خیلی سخته خیلی جات خالیه چه کنم آخه ؟همه پیشمن کمکمن همه هستن ولی جای خالی تو با هیچکی پر نمی شه دلم برات تنگه برام دعا کن مادرم دوست دارم پ ن:خودمم نمی دونم چطوری این طوری بدون سانسور نوشتم شاید چون واقعا فقط واسه خودش بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
یه چند وقتی کم رنگ شدم این هفته هم روش.باشه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
الان ۳ ساعت از رفتنت می گذره و هیچی نشده من پر شدم از دلتنگی این عادت کردن چیز عجیبیه نازنینم
کتابی رو که برم گرفتی رو می خوام زود شروع کنم خیلی کار دارم تا بخوام دوباره ببینمت . چیزای خیلی جدیدی رو تجربه کردیم خیلی جالب بودن ..صبحی (خیلی زود)داشت یه شعر خلق می شد که نشد که بشه ولی دلم می خواد به زودی بشه کلا تو این مایه ها که کلمات . و جملات دیگه خیلی کمن کوچیکن درسته موقع گفتنشون هر دفعه حالت گفتن تفاوت می کنه ولی بدون خیلی کوچیکن نازنینم. پ ن:انقدر این دفعه اشتباه تایپ کردم و پاک کردم که حد نداره پ ن۲:بعضی ها چرا این جورین انقدر عصا قورت داده حرف می زنن پ ن ۳:من رو قولم به خودم هستم هنوز پ ن ۴ هر کسی با مفهوم عنوان مطلب مشکل داره زیاد به ذهنش فشار وارد نکنه حق می دم یکم فهمیدنش سخته! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
یه چند وقتی بود یکم اوضام بدک نبود امروز در عوض کلی تلافی کردم همه سرم شده فکر و خیال
حال آینده دارم عذاب می کشم یه چیزایی تو فکرام هست که دست من نیست با اونا چه کنم؟ امشب رفتم سینما با اتفاق برادر و دوستان فیلم( بی پولی )فک کن انقدر حالت خوب باشه این فیلمم ببینی .......! برگشتنی تو پارکینگ یه .......(جای نقطه چین هرچی خودت دوست داری)ماشینش رو بد پارک کرده بود طوری که ماشین ما به سختی می اومد بیرون خلاصه هرجوری بود درومد حالا من گیر دادم باید واسه این راننده.....یه پیغام بزارم کاغذ داشتم ولی خودکارنه برادر جان م یگفت بی خیال بیا بریم منم نه اصرار که این راننده باید بفهمه نتیجه این نوشته بود که با مداد چشمم رو کاغذ پشت شیشه ماشین طرف رفت خیلی با فرهنگی!یه ذره رعایت خوب چیزیه! ۴ خط نوشتم پاک کردم راجب دکتر چشم رفتنم بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com
|
| پیوندهای روزانه |
|
اندیشه ها و نوشته های جمال قمری معماری و دنیای مجازی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|