تبليغاتX
نا گفته های من
اول مهر:یاد مدرسه مانتوی طوسی رنگبعدش سورمه ای بعدش مشکی
پیاده روی های راه مدرسه با دوستام خنده ها گریه ها فکر های بزرگ که هنوزم بزرگن شیطنت های سره کلاس تاریخ تقلب کردنا و......همه چیزای خوب و بد ولی دوست ندارم برگردم به عقب!خوشحالم که به آرزوی دوران محصلیم رسیدم که کی میشه دیگه اول مهر نریم مدرسه (همون آدم بزرگا)آره درسته که الان اول مهر می رم دانشگاه ولی خیلی فرق می کنه.یه نکته شیرینش که هنوزم شیرینیش رو حفظ کرده خرید لوازم التحریر بود.دفتر های نو یه  خط دو خط سفید...........
اصلا هم بد نیست کسی تو سن من واسه زبانش یه دفتر بخره که روش عکس (پوو)داشه باشه بر عکس کلی هم به آدم انگیزه درس خوندن می ده !
دلم به حال تمام بچه مدرسه ای ها و همینطور دانشجو ها می سوزه یه جورایی چون هممون خیلی طفلکی هستیم با این همه امکانات.........!
پ ن:بارون رو دوست دارم ولی بارون بهاری رو بیشتر کلا نیمه اول سال رو دوست دارم از دلگیری روزای سرد پاییز و زمستون دلم می گیره هوای سرد تاریکی .یه جورایی غم انگیزه برام یه جورایی ترس ناک .امسال هم که همه اینا داره زودتر شرو می شه .
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
بالاخره بلاگفا کمی سرعت گرفت و درست شد!
حرف خاصی نیست فقط هنوز رو قول خودم هستم باشد که تا آخرش هم باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
از خودم لجم می گیره که به راحتی نمی تونم بگم نه ولی دیگران به راحتی به من می گن نه!
پاکش کردم یه گله بود از یکی از دوستای قدیمم دیدم اصلا در حد من نیست یه همچین چیزی رو بخوام اینجا بنویسم فقط منم از این به بعد به راحتی می خوام نه بگم


پ ن:امروز یه قول به خودم دادم که باید عملیش کنم خیلی برام مهمه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
کتاب انسان در جستجوی معنی تموم شد .دوست دارم از نویسندش بیشتر کتاب بخونم .حالا حسابی ویر کتاب خوندن گرفتم اونم تو ای اوضاع شلوغ پلوغم خوب لذتشم به همینه دیشب دوباره رفتم سراغ کتاب من و سازکارهای دفاعی (آنا فروید) تصمیم دارم این دفعه تمومش کنم امروز اگه برسم یه سری به کتاب فروشی مورد علاقم و شهر کتاب می زنم باشد که کتابی بخریم!یه سایت پیدا کردم واسه دانلود کتاب البته خیلی اتفاقی کتاباش زیاد بدرد بخور نیست تو دسته کتاب های فلسفه که رفتم  یه کتاب پیدا کردم(مسائل  فلسفه حقوق) که دانلود کردم ولی اجرا نمی کنه البته واسه من لذت کتاب خوندن تو اینه که کتاب دست بگیرم صفحه بزنم و برم جلو با pdfاصلا حال نمی کنم ولی خوب واسه یه مواقعی بد نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
از این دوحالت خارج نیست :
یه جاده رو در نظر بگیرید : تو حالت اول خودم رو می بینم سر جاده وایسادم جاده تاریکه تاریکه همینطور که میرم با فانوس دستم چراغ های دو طرف جاده رو روشن می کنم تا انتها.......
یه جاده رو در نظر بگیرید:تو حالت دوم خودم رو می بینم  سر جاده وایسادم جاده روشن روشنه همینطور که میرم تمام چراغ های دو طرف جاده رو خاموش می کنم تا انتها........
هردوش خیلی خوف انگیزه وقتی خوب بهش فکر می کنی
حالا من اگه بخوام تو جاده با چراغ روشن  سر خوش  بپرم برم باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟
پارسال یه چند وقتی تو یه شرکت (خصوصی معروف)کار می کردم البته با شرایط خودم که من نصف روز میام فلان ساعت تا فلان ساعت آخرش هم گفتم نه نمی تونم دیگه بیام بهم گفتن بدنا اگه پروژه هاشون زیاد شد اگه بهم بگن من میرم گفتم آره الن تقریبا ۲یا ۳ماه اون خانومه به گوشیم زنگ میزنه دفعه اول گفتم تو امتحانامه که بود دفعه بعد گفتم تهران نیستم که بودم و دفعات بعد رو هم جواب ندادم مثل امروز می دونم خیلی (خبیثم)نمی دونم یه جورایی به خاطر اینکه پای دلم زیاد بالا رفتن روم نمی شه بگم نمی خوام بیام دیگه راهش دوره بهم ۲ اینکه اصلا مربوط به رشتم نیست و.....چند تا دلیل دیگه عوضش شرکتش جای خیلی خوبیه محیطش خیلی خوب و شرکت معروفیه ولی چکنم نمی تونم برم اون چند وقتی هم که رفتم همش با اضطراب بودم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
بهتر از دیروزم کتاب رو دارم می خونم و گاهی به کارایی که باید بکنم فکر می کنم
من کلا آدمی نیستم که مسائل خصوصیم زیاد بخوام اینجا بگم پست قبل هم از دستم در رفت نمی دونم ولی زیادراحت نیستماین جوری بنویسم شاید کلی بخوام بگم خیلی بهتره
خیلی دلم می خواد برم سر کار ولی من رشتم طوری نیست که الان به راحتی برام کار باشه بودنش حتما هست ولی هم مکانش و هم ساعت کاریش باید دست خودم باشه کلا من دوست دارم کارم دست خودم باشه کلا تصمیم گرفتم یکم سبک زندگیم رو تغییر بدم می گم تصمیم یعنی هم دوست دارم و هم به این تغییر نیاز دارم دوست دارم چیزای جدید یاد بگیرم کارای جدید کلا یکم از این پیله بیام بیرون
وقتی دارم کتاب می خونم حس خوبی دارم اینکه دارم یه چیز جدید یاد میگیرم حالا اون چیز می تونه یک کلمه باشه ولی شیرینه نمی خوام تو همین جایگاهی که هستم بمونم دوست دارم پیشرفت کنم دوست ندارم ضعف داشته باشم مخصوصا در مقابل دیگران خیلی چیزا داره تغییر می کنه منم به ناچار باید  تغییر کنم وگرنه بد جوری جا می مونم

پ ن:اگه در مورد کار نظری دارید خوشحال می شم بدونم دوستان

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
امروز عصر به قصد خرید رفتم بیرون بماند که خرید اصل کاریم که به خاطرش بیرون رفته بودم رو نکردم
از کتاب فروشی نزدیکش دومین کتاب پیشنهادی(انسان در جستجوی معنی)از دکتر ویکتور فرانکل رو خریدم و تو ایستگاه منتظر اتوبوس و مشغول خوندن شدم. کتاب  گیرا و جالبیه تو اتوبوس که نشستم نمی دونم چه چیز باعث شد بغضم رو بشکنم نزدیک خونه اشکام راحت تر بودن اصلا برام مهم نبود کجام قدم هام کوتاهن ومردم منو میبینن چه هامیتی داره واقعا. امروز واقعا جای خالی مادر منو به گریه  انداخت و اینکه تو این دوره از زمان اگه بود همه چیز حتما جور دیگه بود بی اختیار وقتی بهش فکر می کنم به آسمون نگاه می کنم خلاصه دلتنگی بدی بود کاش بودی
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
بسه !فقط دلم یه بغل آرامش می خواد دلم یه بغل می خواد که از جنس خودم باشه اصلا خودم باشم دلم می خواد خودم و بغل کنم براش دردو دل کنم برام حرف بزنه منم سرتا پا گوش باشم  مثل مادر نوازشم کنه مثل پدر به قدرتش بنازم .مهربون باشه عشق باشه. تمام بغز هام رو رها کنه دستم و بگیره اسمم رو بارها صدا کنه دلم میخواد این بغل قویم کنه شجاعم کنه رهام کنه از هرچی ......


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
وقتی همه چیز یکم اوکی یه دفعه یه چیزی باید بیاد وسط دیگه نه؟؟؟؟
توی راه خونه که بودم یاد یکی از پست های قدیمم افتادم:(به ذهن های گرسنه و شکم های سیر فکر میکنم تضاده بدیه)امروزاین جمله اومد تو ذهنم اینکه آدم چجوری ذهنش رو سیر می کنه؟
ما چجوری ذهنمون رو سیر می کنیم از ذهن های گرسنه بیزارم ولی ذهنی که گرسنه هست ولی دنبال غذاست خیلی زیباست منم دلم می خواد ذهن گرسنم با غذاهای خوب سیر کنم دوست دارم غذا هارو بشناسم غذاهای  اکسپایر شده نریزم تو شکم ذهنم این یعنی تلاش یعنی دنبال دونستن گشتن یعنی عقب نموندن به روز بودن این یعنی فکر کردن این یعنی.......

باز هم یه کتاب دیگه هنوز نخریدمش فردا حتما .....
شرمنده پاک شد!!!!!!!!شوما فک کن شهرزاد تاحالا کی از این حرفا زده بود که الان می خواست بزنه پس سانسورچی پاکش کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
جمعه نزدیک میلاد یه گروه پسر نشسته بودن گیتار می زدن و آهنگnothing else matters رو می خوندن
واقعا با حس و قشنگ هم می خوندن هم میزدن یادته اولین بار این آهنگ رو کجا گوش کردم؟
احساس می کنم خودم خودم ترک کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!
کتاب خیلی قشنگی بود یه روزه خوندمش جالب بود
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1
درباره وبلاگ
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com

پیوندهای روزانه
اندیشه ها و نوشته های جمال قمری
معماری و دنیای مجازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
سایت رسمی احمد شاملو
سایت صادق هدایت
فروغ فرخ زاد
حسین پناهی
unicef
انجمن حمایت از حقوق کودکان
فصل گستاخی
دستخط یک گمشده
عمید الملک
شلم شوربا
remember
پشت کوه
چای داغ
خاکستر خیال
مي توانيد وكيل خود باشيد
مطبخ خاله خانوم
بردیا پسر خوشگل مامان(شراره جون)
سالها در حسرت داشتن خانه
عاشقانه های من
منه ناگفته (یه شهرزاد دیگس)
اندیشه ها و نوشته های جمال قمری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM