تبليغاتX
نا گفته های من
گاهی وقت ها حس می کنم مثل یه ذره تو هوا معلقم (بعید می دونم منظورم رو کامل درک کنید تا حسش کنید)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
شوق کتاب خوندن امروز با خرید یه کتاب پیشنهادی برگشت و من مثل بچه کلاس اولی که منتظر اول مهر ذوق دارم سزیع تر برم شروع کنم بماند که گیر داده بودم حتما باید امشب این کتاب رو پیدا کنم و موفق هم شدم خانوم فروشنده خودش یه دنیا شوق بود و عشق یک زن میانسال فوق دوست داشتنی
اسم کتاب هم هست نامه به کودکی که هرگز زاده نشد .
چه چیزایی دیدم و شنیدم من امروز: تو خیابون صحنه تصادف منجر به فوت که خیلی بد بود
مردی که سعی کرد دزدکی آبمیوه(یا یه چیزی شبیه به اون) که رو جدول جوب بود رو بدون ابن که کسی ببینه برداره یعنی یکی اون رو تا آخر نخورده بود و گذاشته بود اونجا بازم خیلی بد بود
شنیدن اینکه وضعیت بیماری یکی زیاد خوب نیست.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
چقدر شیرینه وقتی بعضی وقت ها هر چند برای چند دقیقه کوتاه از دنیای اطرافم بیرون میام و در اون لحظه زندگی میکنم دلم می خواست این دقایق کوتاه برای همیشه باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
۱ـ صفحه مدیریت رو باز می کنم پست مطلب جدید رو می زنم یه نصفه خط می نویسم بعد پاک می کنم وتو سرم شروع می کنم چند تا موضوع هم زمان میاد سراغم نمی دونم کی در موردشون مینویسم ولی هنوز نمی تونم خوب ببندمشون بازم فکر می خواد........
۲ـ تلاش کردن چقدر خوبه وقتی آدم هایی رو می بینم واسه یه خواسته ای تلاش میکنم لذت میبرم یکی واسه درسش یکی واسه کارش یکی واسه رژیمش و واقعاهم سخت تلاش میکنن واسه نزدیک شدن به هدفشون هیچ آدمی بی خواسته نیست حتما .من خودم هم خواسته هایی دارم ولی اینکه چرا تلاش نمی کنم واسشون یا اگرم تلاش می کنم خیلی کمه نمیدونم چرا؟
۳ـ آیا به اندازه ای بزرگ شدیم که وقتی کوچولو بودیم آرزوشو داشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
امشب رفتیم سینما فیلم (خاک آشنا) دقیق نمی تونم نظر خاصی بدم در کل خوب بود تو سینما دلم گل مریم خواست از سینما اومدیم بیروندم در خروجی خانومی نشسته بود گل مریم می فروخت نمی دونم چرا نخریدم توی راه کارگر شهرداری رو دیدم پلیس راهنمایی رانندگیرو دیدم آکاردون زن سر چهار راه رودیدم از دیدن همشون بیشتر دوتای اول دلم گرفت .امروز مادری رو دیدم که بچه تقریبا ۲ سالش انگشتش رو کرد تو پریز برق و بدن کوچولوش یکم تکون خورد و شروع به گریه کرد وقتی بهمامانش گفتم که چی دیدم(مامانش اون صحنه رو ندید)بهشیکم آب بدید گفت:ااااااا(با کسره) بخونید و بعد از پایان خریدش از اونجا رفت و من هنوز تو بهت بودم.
نمی دونم چرا احساس می کنم پست ها اخیرم یکم الکی پلکی شده .بییییزارم
 پ ن :نکته جالب و دوست داشتنی حظور کتاب و شعرشاملو  تو فیلم  خاک آشنا  بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
وقتی با ماشین از تو خیابون یا بزرگراه ها رد میشم خونه هارو می بینم آپارتمان های چند طبقه قدیمی جدید
حالا هرچی وقتی آدم فکر می کنه الان تو هر طبقه از این خونه چه خبره؟خیلی جالبه.مثلا یکی داره درس می خونه یکی داره غذا می پزه یکی داره لذت می بره...یکی داره دعوا می کنه یکی داره میمیره یکی داره به بچش میرسه یکی یکی یکی.........همشون دارن زندگی میکنن حالا خوب یا بد.
حذف شد.......شاید بعدا مفصل در بارش نوشتم
بازم حذف شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
تقریبا ۱ هفته گذشت کار خاصی نکردم هرچند سعی می کردم تمرینم رو انجام بدم
نمی دونم..........ساعت ها تند تند میگذرن ولی این چند روز ساعت های خونه ما خیلی آروم حرکت
می کردن روزها فقط منتظر شب شدنم خیلی وقته این حس رو دارم البته از خوب بودنش چند درصد کم شده
سه روز تلفن هامون قطع بود( کابل برگردون بود )و در نتیجه اینترنت هم نداشتم رفتم یه بوم خریدم ولی هنوز هیچ طرحی ندارم واسش فقط دلم می خواد رنگی باشه .
از حماقت کردنام بیزارم البته نمی دونم حماقت کلمه مناسبی یا نه ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
تنهام
خستم
.......................


حالم از خودم بهم میخوره !
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
۱-قرار شده من یک هفته تمرین کنم لذت ببرم از تمام چیزای دورو برم که شاید کوچیک و پیش پا افتاده باشن
تمرین رو از همین امشب شروع کردم و می خوام اینجا هم بنویسم البته تیتر وار یا کلی که آخرش ببینم چه چیزایی دارمو ازشون لذت می بردم و بی توجه بودم بهشون در همین راستا رفتم بوم بخرم که بوم فروشی تعطیل بود!در عوض من همیشه از دسر نسکافه لذت می برم .نمی گم مثلا می خوام این کارو بکنم هر وقت کردم بعد می نویسم
۲ـ پاک شد امروز بدم اومد از اینکه در مورد حال جسمیم انقدر حرف زدم
۳ـامروز فهمیدم خانوم ز دقیقا هم سن منه یعنی دوتامون روز ماه و سالمون یکیه خیلی جالب بود واسم
۴ـ تصمیم دارم به تصمیم هام عمل کنم این واسم یه لذت بزرگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
دلم یه تیکه باغچه می خواد با یه صندلی و میز کنارش که عصرها بشینم اونجا چای بخورم کتاب بخونم آهنگ گوش بدم بنویسم درس بخونم و  لذت ببرم
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
بد جوری بی حس و حالم حتی حوصله کتاب دست گرفتن یا فیلم دیدم هم ندارم بدم میاد از این حالت
هر روزم تقریبا یه شکل....شدیدا دلم می خواد یه کتاب بخونم یه کتاب خوب چند تا کتابی که نخونده دارم رو با اینکه خوبن نمی خوام یه کتاب خاص شاید از طرف یه آدم خاص باشه شوق خوندنش بیشتر باشه برام و مثل اینا که دارم ۲ صفحه نخونده نبندم کتاب رو از این که یه جا وایسادم اصلا راضی نیستم می دونم نباید منتظر باشم کسی حولم بده ولی شاید یه تکون یه همراهی بد نباشه .می دونم همه چیز رو می دونم ولی الان تو وضعیت شلوغ پلوغی هستم یه جاهاییش خوبه یه جاهاییش نه
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
چند روزی بود که همش به فکر تاریخ فوت(احمد شاملو )بودم یادم نبود دقیق که کی بود ولی حس می کردم نزدیکه تا این که امروز اتفاقی فهمیدم که مراسمی تو امام زاده طاهر توی کرج هست. خیلی برام جالب بود .کاش می تونستم برم .حسی که من به این آدم دارم با کلمه وصف نمی شه
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
 
 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
 
خورشيد
 
 
  همچون دشنامي برمي‌آيد
 

و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
 

 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
 

 

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
 

و نسيم
 
 
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
 

مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
 

 

چيزی بگوی
 

پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 
 
  چيزی بگوی
 

 

هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
 

عشق
 
 
  رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
 
و آسمان
 
 
  سرپناهي
 
تا به خاک بنشيني و
 
 
  بر سرنوشت ِ خويش
 
 
  گريه ساز کني.
 

 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
 

 

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
 

خامُش منشين
 
 
  خدا را
 
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
 

از عشق
 
 
  چيزی بگوی!
 
جالبه این شعر رو در مرداد ۱۳۵۹ گفته
آدرس سایت رسمی شاملو تو پیوندهام هست
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1
درباره وبلاگ
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com

پیوندهای روزانه
اندیشه ها و نوشته های جمال قمری
معماری و دنیای مجازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
سایت رسمی احمد شاملو
سایت صادق هدایت
فروغ فرخ زاد
حسین پناهی
unicef
انجمن حمایت از حقوق کودکان
فصل گستاخی
دستخط یک گمشده
عمید الملک
شلم شوربا
remember
پشت کوه
چای داغ
خاکستر خیال
مي توانيد وكيل خود باشيد
مطبخ خاله خانوم
بردیا پسر خوشگل مامان(شراره جون)
سالها در حسرت داشتن خانه
عاشقانه های من
منه ناگفته (یه شهرزاد دیگس)
اندیشه ها و نوشته های جمال قمری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM