![]() |
![]() |
|
|
به قسمت کدام سرنوشت نشسته ایم
این چنین ساکت و سرد به قسمت وابسته ایم؟ یا در جنگ با سر نوشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
در پس کوچه تاریک
روز همیشه سیاه است و شب ترسناک تمام سال زمستان تمام رنگ ها سیاه و سپید از این تاریکی گریزانم خطی بر خود می کشم تا یاد آور درد تاریکی باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
یه اشتباه بزرگی که من کردم اونم اوایل شروع به وبلاگ نویسیم بود نمی دونم اسمش اشتباه بود حماقت بود آدرس وبلاگم رو به بعضی ها دادم (از آشناها)شاید اون موقع نمی دونستم یه روزی می رسه که می خوام یه چیزایی بنویسم که فقط دوستان لینکیم بخونن مشکلی نداره در هر حال این اتفاق باعث شده من فقط مختصر بنویسم یعنی فقط اون حالتی رو که دارم نه چیزی که باعث اون حالت شده این همون چیزی که وبلاگم رو مبهم کرد موووووو عزیز.از اونجایی که دوست ندارم یه وبلاگ دیگه داشته باشم شاید گاهی مبهم شم .امیدوارم بلاگفا هم مثل پرشین بلاگ بشه و من بتونم بعضی از مطالب رو خصوصی کنم البته پسووردش رو به دوستان لینکی بدم تا انقدر نوشته هام سنگین نباشه .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
۱ـ ۱۶ ساعت همین!
۲-دارم جلوی احساساتم و می گیرم درست یا غلط |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
۱- یه جورایی حالم گرفته
۲ـاحساس می کنم اعتماد به نفسم اومده پائین ۳ـیه چیزی این وسط تغییر کرده ۴-فقط می خوام کاره درست رو انجام بدم ۵-نداره تکرار
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
۱- بالاخره اومدی
۲-هیچی از دلتنگی هام کم نشده ۳-حالم خوش نیست گرفتم ۴-خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی اینجا نمی تونم بگم ۵-نداره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
نمی دونم چرا انقدر بی قرارم.
نگرانم می ترسم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
وارد حیاط شدم مثل همیشه نیم ساعت زودتر ولی بر عکسی همیشه هیچ کسی تو حیاط نبود با تعجب به طرف برد رفتم شماره صندلیم و دیدم و رفتم به طرف سالن یه خانوم و آقایی داشتن با هم صحبت می کردن هر دو مراقب بودن وقتی سوالم رو پرسیدم جواب مثل یه چکش خورد تو سرم.از امتحان جا مونده بودمساعت رو اشتباه اومده بودم.چیزی که شنیدم برام خیلی گرون بود تا حالا یه همچین چیزی واسم پیش نیومده بود هیچ وقت همیشه سره همه امتحانا و آزمون ها نیم ساعت و حتی شده بود یک ساعت زودتر اونجا بودم .خیلی حالم بد شد شاید اگه زیاد نخونده بودم دلم نمی سوخت ولی خیلی هم خونده بودم.نمی دونم دیروز اصلا چی شد ولی دیگه شد . ناراحت بودنم فایده نداره.فقط خیلی بد حسی بود خیلی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
نمی تونی تصور کنی چقدر از شنیدنش خوشحال شدم ببین یعنی خیلی. یه جورایی انگیزم واسه درس خوندن هم بیشتر شد.کاش یه کاری از دستم بر می اومد تا صدای خستت رو مر همی باشم ولی حیف که نمی تونم فقط دعا و انرژی مثبت می تونم بدم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
وقتی همش چیزای بد تو فکرته .همش نگرانی .اطمینان نداری .وقتی همش دلتنگی.
چه کار می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
دیبشب تو اتوبوس دارم میام خونه از دکتر به سرم می زنه یکم آهنگ گوش بدم بعد چند تا آهنگ
یه آهنگ از آصف می دونی کدوم می گم دیگه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
۱-یه کشف جدید کردم چشم چپم از چشم راستم روشن تره!
۲ـدیروز دم ورودی دانشگاه خانمی که اونجا نشسته بود و نمی دونم دقیق چه کاره بود ازمون کارت خواستما هم نشون دادیم .گفت نمی شه برید بالا آرایش دارید باید پاک کنید بعد .حالا کارت من هم تو دستش و نمی ده منم شاکی گفتم یعنی هرکی تو دانشگاه آرایشش رو پاک کرده رفته بالا .گفت قانونه من هرکی رو ببینم باید پاک کنه .منم گفتم نمی کنم از اون اصرار از من انکار می گفت برو پائین تو دستشویی کم کن کن آرایشت رو (حالا من اصلا آرایشی نداشتم)منم گفتم چه جوری پاک کنم دیگه شاکی شده بود می گفت می خوای با چادر من پاک کن ۳ـیه مسئله ای خیلی داره دیونم می کنه واقعا کشش این یکی رو دیگه ندارم امیدوارم حل شه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
با آدم های حسود و عقده ایی چه باید کرد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
نمی دونی چقدر خوشحالم وقتی فکر می کنم به زودی(چند ماه دیگه)می ای
دلم می خواد باهم بریم شهر کتاب یادته ؟من کتاب برمیداشتم می گفتم چطوره تو می گفتی از یه نویسنده جدید بردار .. دلم می خواد با هم بریم هانی .آخ که چه کیفی می داد .چند وقته با هم سینما نرفتیم .آخرین فیلمی که با هم رفتیم یادته؟کی این چند ماه تموم می شه؟دلم می خواد سریع بگذره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com
|
| پیوندهای روزانه |
|
معماری و دنیای مجازی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|