![]() |
![]() |
|
|
خیلی وقت بود نبودم
۴ روز که رفته بودم مسافرت خوب بود بد نبود سفر رفتن من توفیق اجباری بود نمی دونم فعلا نوشتنم نمی اد .امتحانا نزدیکه و کلی درس دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
شما به چشم کردن اعتقاد دارید؟
راستش من خودم نظر خاصی ندارم ولی یادمه چند ساله پیش تو اخبار علمی فرهنگی شنیدم چشم کردن واقعا می تونه اتفاق بی افته البته به صورت علمی اینو گفت (انرژی منفی)از وقتی اینو شنیدم قضیه یکمی برام فرق کرد .ولی هنوز صد در صد مطمئن نیستم.شما چی فکر می کنید؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
عصری از خرید که بر می گشتم یه مسافتی رو پیاده اومدم از قصد (شانس من بارون قطع شده بود)فکر بود که تو سرم می لولید از همه جا همه کس ...خستم واقعا خستم یه جورایی دارم به خودم بد می کنم درس که نمی خونم به فکر اعصاب روان وجسمم هم که نیستم.نمی دونم دارم به کجا می رم همی طور که راه می رفتم داشتم با خدا حرف می زدم بماند که هی می خواستم متمرکز شم رو حرفام هی نمی شد ولی فکر کنم مخلص کلمام گفتم
خدایا مددی مددی مددی....... خدایا مددی مددی مددی....... خدایا مددی مددی مددی....... خدایا مددی مددی مددی....... خدایا مددی مددی مددی....... خدایا مددی مددی مددی....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
۱-دیشب اومدم کیک درست کنم یک اتفاق بی سابقه در آشپزی برام افتاد :همین طور که داشتم سفیده های تخم مرغ رو با هم زن میزدم که فرم بگیره خواستم درجه هم زن رو زیاد کنم ظرف رو ول کردم و.......تمام وسایل آشزخونه سفید شد(سوووت)چند ثانیه اصلا باورم نمی شد چی شده.حالا من بودم با ۶ تا زرده تخم مرغ که نمی دونستم چکارشون کنم
۲ـحالم به شدت گرفته .خدایی این چه وضعیه .دلم می خواد فقط گریه کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
علتش رو نمی دونم ولی خیلی حس آزار دهنده ای که همیشه بعد از یه تفریحی چیزی احساس بدی بهم دست می ده مثل اینکه شادی انگار برام حروم .یه حسی که انگار این خوشی از دماغم در میاد خودمم می دونم اشتباه ولی دست خودم نیست.دیروز با دوتا از دوستان رفتیم پارک چیتگر دوچرخه سواری .خیلی خوب بود سراشیبی های پیچ دار یکم می ترسیدم ولی خوب بود دوتیکه هم که سربالایی بود من دوچرخم کول کردم..آخرش هم می خواستم بدونم چند کیلومتر رکاب زدیم ؟فکر کنم سه کیلومتر بیشتر شد.خلاصه کالری سوزوندیم بسی بسیار زیاد و بعدش تو کافی شاپ (گاندی) کالری هارو به بدن بر گردودیم با یک کوه بستنی .ولی این باعث شد که هراز چند گاهی از این به بعد بریم دوچرخه سواری.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
رمه ام گمشده است؛ شب سنگين بيابان گويا رمه ام را دزديد؛ رمه ام؛آنهمه شعري كه برايت گفتم؛ ناگهان گم شد و رفت؛حرف مردم شد و رفت . . . چه كسي گفت خداوند شبان همه است ؟ و برادرها را تا ته دره سبز رهنمون خواهد بود؟ من شبان رمه خود بودم و كسي آن بالا خود شبان من معصوم نبود؛ غفلت من رمه را از كف داد؛ غفلت او شايد هم از اين دست مرا؛هم از اين دست تو را؛رمه را؛همه را . . (شهریار قنبری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
امروز تو صف بانک واسه پرداخت قبض تلفن و برق:یاد وقتی افتادم که تازه ۱۸ سالم شده بود چقدر شوق داشتم یه باربرم بانک یه روز رفتم واسه پرداخت همین قبض تلفن با خودم شناسنامه بردم
بیرون بانک:تصادف شده باهم دعوا می کنن یکی دیگه از تو یکی از ماشین ها میاد بیرون و با صدای شبیه فریاد خطاب به اون یکی راننده اصلا تو چی می گی.........؟ تو تاکسی:خانومی که جلو نشسته بود گفت تا فلان جا چقدر می شه ؟راننده ۳۰۰ خانوم ولی کرایش که ۲۵۰.راننده:تا اون میدونه ۲۵۰ بالاتر ۳۰۰ .خانوم کمی عصبانی .راننده :بیا خانمو این ۵۰ تومان .خانوم نه نمی خوام مگه صدقه می دی . غرغر .آقای پشت سر به خانوم بله خانوم کرایش تا اونجا همینه.خانوم:باش باشه من اصلا غلط کردم (همش با صدای داد و ناراحتی)راننده :خانوم شما یه سوال کردی منم جوابت رو دادم .خانوم:ببین من نه زنتم نه خواهرتم .راننده :عصبانی چی می گی زنیکه خانوم:مرتیکه (با فریاد)راننده من اصلا نمی برم یاده شو .بازم کمی دادو بی داد فحش. که دیگه یادم نیست چی گفت .خانومه پولش رو گرفت موقع پیاده شدن آقای عقبی نمی دونم یه چیزی گفت خانوم با اونم شروع کرد داد زدن که تو چی می گی اینا؟آآقای راننده هم یه چند تا فحش نثارش کرد آخرشم از ما عذر خواهی کرد که عصبانی شده. من هیچ وقت به خاطر کرایه چونه نزدم و نمی زنم زیاد شده که ازم بیشتر بگیرن ولی چیزی نمی گم چ.ن اون مقداراصلا ارزش اینو نداره که بخوام وارد یه بحث بشم .اصلا هم معتقد نیستم اگه نگم یعنی از حقم دفا نکردم .جاهای زیادی هست واسه گرفتن حق .ترجیح می دم با کسی دهن به دهن نشم مخصوصا که مردم اصلا مواظب حرف زدنشون هم نیستن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
می خوام هفته ای رنگین کمانی داشته باشم
شنبه یکشنبه دوشنبه سشنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
به فکر تولد یه شعرم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com
|
| پیوندهای روزانه |
|
معماری و دنیای مجازی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|