تبليغاتX
نا گفته های من
به همین مسخرگی روزهای زندگیم یکی از یکی گنگ تر داره می گذره حتی نمی تونم حسشون کنم چه برسه به اینکه بفهمم چی شد.دیگه نمی گم چرا ؟شاید اصلا جوابی نباشه .ولی کی باید جوابگوی من باشه کی؟دیگه شاید توان مبارزه هم ندارم انگار یه جورایی کنار اومدم با این تکرار درد.از صبح تا شب هر چقدر لعنت بگم بازم کمه.کاش یکی بود که معجزه می کرد چی می شد واقعا!چجوریش رو نمی دونم جای یه نفر تو زندگیم خالیه شاید اگر بود منم انقدر از خودم جدا نبودم شاید منم خودم می شدم یه دختر ۲۴ ساله .واقعا به کمک نیاز دارم هر روز که می گذره بیشتر
پ ن:فکر کن با تمام وجودت حالت بده بعد یه آدم عوضی هم بیاد برات کامنت بذاره ...پاکش نمی کنم ولی رسما اشکم درومد نمی گم حرفاش برام مهم بود نه ولی این دل شکسته من هم به مویی بنده .چطور بعضی ها انقدر بی ...
۱ـدلم جاده شمال می خواد
۲ـدلم دوستام می خواد
۳-شاید تنهایی داره بهم فشار میاره
۴ـدلم دوست می خواد
پ ن :اضافه شده چند ساعت بعد 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
دیشب با یک دوست قدیم خانوادگی تلفن حرف می زدم و اصلا نمی دونم چی شد که بیشتر از یک ساعت حرف زدیم!از هر دری ولی بیشتر در مورد مراسم ازدواج و نامزدی .بعد تلفن یه احساس بدی داشتم گرما یه آشوب خاصی که بعدش تبدیل به حالت تهوع شدید شد...و بعدشم...
با اینکه شب یه قرص خوردم و خوابیدم ولی همچنان حالم سر جاش نیومده حتی الان.رتبه وبلاگم رو در نظر سنجی دیدم کلی خندیدم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
تاحالا برات پیش اومده داری یه خواب بد می بینی بعد می خوای حرکت کنی نمی تونی ولی وقتی می خوای داد بزنی به زور یه صدایی از گلوت بیرون می اد دیشب من داشتم یه خواب بد می دیدم هر کاری می کردم تکون نمی تونستم بخورم اومدم فریاد بزنم صدام پایین بود بعد داشتم با تمام وجود صدام و ببرم بالا که یکی صدام بشنوه بیاد منو از خواب بیدار کنه گرفتید چی شد!البته موفق هم شدم .
جدیدا ها نمی دونم چرا انقدر خواب بد می بینم اصلا هم هیچ ربطی به پر خوری نداره .!
آدم بعضی وقت ها از دست مثلا یه دوست صمیمی که دلش می گیره خیلی بده چون هم دوستشه هم اینکه نمی تونه جواب بده البته من کلا آدمی هستم که زیاد جواب نمی دم الان تازه بهتر شدم .ولی بعضی حرفا یا کارا ای ادم می چزونه آی می چزونه .یا وقتی میبینی طرف تا چندی پیش هر رو از بر تشخیص نمی داد تو بعضی از مسائل بعد حالا چنان خودش و دانا نشون می ده به اون قضیه  انگار صد ساله داشته اون کارو می کرده .یا بازهم یه کار کوچیکشون رو چنان زیر ذزبین میگیرن و به دیگران نشون میدن که آدم تعجب می کنه .
پ  ن:کسی به تازگی نه به من حرفی زده نه منو اذیت کرده...اینا ماله قبله
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
من یه وبلاگ دارم که تو سرم هر شب موقع خواب آپش می کنم .ولی نمی دونم چرا هیچ وقت اینجا نتونستم اون مطالب رو کپی کنم.دلایل مختلفی داره از جمله اینکه از حوصله نوشتن زیاد رو ندارم
بعضی مطالب خیلی خصوصی و به تازگی کاشف به عمل اومده کیا اینجارو می خونن البته باکی نیست
من نه از کسی رودر بایسی دارم نه از کسی می ترسم .خلاصه احتمال میره دیگه از این به بعد مطالب از تو وبلاگ ذهنم به اینجا منتقل شه .باداباد.
به جز اون روز شماری که درست کردم و رو دیوار اتاقم بالای تختم زدم و هرروز یهک خونش رو به نشونه اینکه باطل شد خط میکشم یه روز شمار دیگه هم هست که می گه ۱۲۵ روز دیگه.خیلی حس جالبیهکه یواش یواش این عدد کمتر کمتر میشه و یهو میبینی مثلا۱۲ روز مونده.من تا اول بهار حساب کردم می دونم بیشتر نمیشه یعنی امیدوارم ولی اگه کمتر شه که دیگه بلهههههه.الان خیلی کنجکاوید نه که این روزشماری واسه چیه بعضی از دوستان می دونن ولی واسه اونایی که نمی دونم تا ۱۲۵ روز دیگه (ماماسی)من میاد ماماسی کیه اونم بعضی ها می دونن دیگه مشخص گفتن نداره.پس با من بشمار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
۲۵ آبان یه روز خیلی خوب و خاطره انگیزه یه جورایی عید چون تا امروز یک سال می گذره و از امروزبه بعد یک سال دیگه شروع می شه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
امیدوارم فقط تا ۳ نشه همون دوبار بسه .بازم دیشب حالم بد بود از پریشب بد تر دوباره دکتر......اینا
خسته شدم دیگه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
دیروز عصر کلی وقتم پر شد باید جایی می رفتم اونم تقریبا مرکز شهر تو اوج ترافیک حالم هم اصلا خوب نبود ولی خوب رفتم و برگشتم شبم که رفتم دکتر یه یک ساعتی هم وقتم اونجا رفت اصلا نرسیدم درس بخونم امروز هم که تا الان که حالم خوش نیست امیدوارم که بهتر شم بشینم درسام بخونم هم سرم شلوغ هم خلوت حالا یعنی چی ؟بماند...کلی کار واسه انجام دادن دارم یه چیزایی واسه خوندن یکی از کلاسام رو الان ۳ماهی میشه نرفتم دوست دارم دوباره اونو شروع کنم.یه کلاس جدید هم هست به احتمال زیاد از چهارشنبه شروع میشه.می مونه یه کلاس خیلی مهم که هر چی فکر میکنم فعلا نمی تونم خودم و راضی کنم برم.اینا حالا جدا از کلاس های دانشگاه که نمی تونم اصلا نرم.

بعدا نوشت:حالم همچنان بده اصلا بهتر نشدم خیلی کلافم دیگه
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
همش دارم سعی می کنم افکارم رو پراکنده کنم وقتی به هر مسئله ای فکر می کنم که آخرش چی می خواد بشه .......می ترسم نگران می شم ولی دارم سعی میکنم آأان بهش فکر نکنم هر چیزی رو بزارم به وقتش ولی متاسفانه از این مسئله ها تو ذهنم کم نیست .امروز برنامه خاصی ندارم واسه انجام دادن و این خیلی بده فقط باید درسام بخونم.با تمام وجود برات خوشحالم عزیزم دیروز آخرین امتحانت رو هم دادی و میمونه فقط پروژه .خیلی عالیه خیلی.همه جوره بهت افتخار می کنم و دعا این چند ماه مونده هم هرچه سریعتر تموم شه با اینکه سال دیگه این موقع هم بازم از هم دوریم ولی خوشحالم به خاطر تو
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
فیلم دعوت رو امروز رفتم دیدم بر خلاف خیلی ها که خوششون نیومده بود من خیلی بدم نیومد البته نمی گم مشکل نداشتم با فیلم ولی بد نبود.
تصمیم گرفتم روند وبلاگ نویسی مو یکم تغییر بدم.شاید یکم روزانه نویس بکنم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
دلم گرفته .دلم تنگه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
۱ـالان دقیقا یه آدمیم که تو دلش چند نا پنجره هست که همشون به جز یکیشون بازن البته شیشه هاشون شکستس و اون یکی نه! ممنون کسی هستم که یا پنجره رو باز کنه یا شیشه هاش رو بشکنه.
۲ـ تو بهم یاد دادی که تعصب داشتن خوب نیست من الان آدم متعصبی نیستم و از این بابت خوشحالم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
۱ـیکسال پیش یه همچین روزی .....همش دلهره بود و غم جدا شدن یه تیکه از وجود من بود
باورت میشه یکسال گذشت سریع گذشت و طولانی امیدوارم بقیش هم سریع بگذره و لحظه دیدار نزدیک شه
۲ـبا تمام قدرت دارم با خودم می جنگم تا به این حالم پیروز شم و می شم
۳ـ جعفر آقا هم مرد طفلکی..
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط شهرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1
درباره وبلاگ
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com

پیوندهای روزانه
معماری و دنیای مجازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
سایت رسمی احمد شاملو
سایت صادق هدایت
فروغ فرخ زاد
حسین پناهی
unicef
انجمن حمایت از حقوق کودکان
فصل گستاخی
دستخط یک گمشده
عمید الملک
شلم شوربا
remember
پشت کوه
شهرزاد قصه گو
جادوهای رنگین کمان
چای داغ
فتوبلاگ
یکشنبه های بهشت
وبلاگ کوچک من
خاکستر خیال
عطش
البته قشنگ است!!!
خودم
کانون وکلای دادگستری ایران
مي توانيد وكيل خود باشيد
مطبخ خاله خانوم
مد روز
بردیا پسر خوشگل مامان(شراره جون)
تجربه آشپزي
سالها در حسرت داشتن خانه
عاشقانه های من
مردی با بلوز و شلوار راه راه
معماری و دنیای مجازی
منه ناگفته (یه شهرزاد دیگس)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM