![]() |
![]() |
|
|
گاهی وقت ها یه چیزایی توذهنم هست که
هر کاری می کنم روی کاغذ شکل کلمه نمی گیرن هی سعی می کنم که با یک لغت نشونشون بدم ولی سخته انگار بعضی وقت ها یک کلمه برای یک دغدغه مثل یه زندونه.خیلی کوچیک وتنگ دلم می خواد لغت خلق کنم............ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
||||
|
همه چیز در هم است
صدایی نمی آد..... من اینجا تنهام افکارم درد میکنه به من مسکنی بده! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
|||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|||||||||||
|
ساعت ـ آهنگ ـ تنها ـ شک ـ هرگز ـ احساس
حماقت ـ غم ـ عشق ـ بی معنا ـ جستجو ـ نه تمام ـ آغاز ـ من ـ شاد ـ نزدیک خاطره ـ دور ـ ترس ـ رفتن ـ بی انتها سوال ـ رسیدن ـ نه ـ زود ـ راه شب ـ امن ـ تنها ـ گرم ـ خسته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
بد جوری دچار سکوتم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
دلم می خواد داد بزنم
یه فریاد بلند که توش پر از حرفه یه فریاد چقدر جا داره؟ به اندازه کلی حرف ودرد جا داره؟ داد می زنم............................... چرا کسی اعتراضی نمی کنه بگه انقدر داد نزن؟ بابا صدام گرفت! فریاد من همه از گریز از درد بود چرا که من در وحشت انگیز ترین شب ها آفتاب را به دعائی نو میدوار طلب می کرده ام. شاملو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
خدا جون امروز مامانم اون عروسکرو واسم نخرید
دعا میکنم اونو بهم بدی راستی کالسکشم می خوام اصلا خدا جون همه اونایی که تو مغازه بود و من نداشتم می خوام بهم بده بدش هم نه دیگه فعلا همونا ! شب بخیر خدا جونم.
جالبه که من بچه هم بودم از این دعاها نمی کردم.....قسمت بده موضوع همینه !.خیلی بده آدم زیاد بچگی نکنه. بچه که بودم هر جا که آدم هارو میدیدم مشغول کاریند گاهی فکر می کردم تمام تحرکشون در حضور منه.یعنی وقتی من هستم همه مشغول زندگیند و وقتی من رد میشم همه از حرکت می ایستند.نمی دونم چرا این فکرو میکردم و از این فکر خودم می ترسیدم.ولی یه جورایی جالب بوده!حالا که آدم هارو می بینم یاد اون موقع ها می افتم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
- آرزوت چیه؟
آرزو دیگه چیه؟ - آرزو دیگه! ندارم. - چرا؟ چون محال .... - محال محال. نه عزیز برای آرزو هم باید آرزو کرد.پس محال! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
فعلا حوصله نوشتن ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com
|
| پیوندهای روزانه |
|
معماری و دنیای مجازی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|