![]() |
![]() |
|
|
امروز اصلا قصد آپ کردن نداشتم اتفاقی تو وب یکی از دوستان یه کانت دیده بودم که رفتم به وبلاگ نویسندش و حالم از خودش و اون وب .........بهم خورد نویسنده که چه عرض کنم اصلا شبیه یه آدم نیست یعنی مطمئنم شدیدا مشکل روانی داره امروز دوباره بازم اتفاقی به وبلاگش بر خوردم در حد خودم ندیدم ایارو براش کانت بزارم چون این جور آدما لذت هاشون هم غیر عادی اگه بهشون بگی احمق برداشت می کنن دانشمند و این طوری که از هر فحشی لذت می برن آدرس و اسمش انقدر حقیره که تو وبم نمی آرم هرکی خواست بگه براش کامنت می زارم .این آدما کم نیستن متاسفانه ..............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
درد
غم ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
![]() همیشه عاشق بید مجنون بودم مکان(پارک...چهارشنبه۱۳ خرداد ) خودمم دیگه نمی دونم چمه ؟؟؟ پ ن:کاش یه جایی بود بعضی وقت ها من می رفتم یکم داد می زدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
سبز تویی که سبز می خواهمت
همین طوری گفتم همه این روزا سبز شدن منم یه چیزی از سبز بگم ولی این شعر کجا و....... جای نقطه چین هرچی دوست داری بذار پ ن:این حرفم البته اصلا به این معنی نیست من رای نمی دم و سبزی خوردن هم نمی خورم گفته باشم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
دلم یه دیازپامی لرازپامی چیزی می خواد یاد فیلم شب یلدا افتادم فروتن:داروهارو می خوند می گفت لراززپام دیاززپام پام پام پام : بعد به خودش می گفت وابدی وادادی ها بعد همه دارو هارو ریخت دور .دوباره نصف شب رفت سر وقت سطل آشغال دنبالشون می گشت بعدشم بی بی واسش یه دوغ مشت درست کرد کاش منم یه بی بی داشتم ....
دلم یه آهنگ می خواد آروم و ملایم. همه آهنگ های شاد و غمگین شده عشقی بیاید از چیزای دیگه هم بخونید مثلا از دیازپام امشب منو زیاد جدی نگیرید به شدت اضطراب دارم شما هام هی میاین این جارو می خونید هی هی شاد میشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
هر کی دوست داره می تونه شادیش رو با من قسمت کنه شدیدا استقبال می شود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از انکه بانگ آید روزی کی ای بی خبران را ه نه آن است و نه این این دو بیت از خیام با صدای شاملو یعنی یه چیز فوق العاده بلد نیستم رو وبلاگم موسیقی بذارم و گرنه می گذاشتم لذتش و ببرید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
زندگی سخت در گذر است
زندگی به سختی در گذر است؟ زندگی کلا در گذر است ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
می دونم هنوز باور نکردی منم نکردم
می دونم خیلی سخته منم قبلا حسش کردم می دونم خیلی ناراحتی حق داری بایدم باشی می دونم خونه دیگه اون خونه سابق نیست می دونم و حست می کنم و درکت می کنم و عمیقا متاسفم چیز بیشتری نمی تونم بگم چی می تونم بگم. عزیزم فقط برات صبر و آرامش می خوام همین روح پدرت شاد زهرای عزیزم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنن خود بر نخواست که من به زندگی نشسته ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
گریه کردن دلیل می خواد که من دارم حال می خواد که من ندارم فعلا!
پ ن:حالش هم اومد ولی زیاد بزرگ نبود (قابل توجه موووو نگفته بودی حال خونتون انقدر کوچیکه) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
منتظر تاکسی خطی ها بودم که دیدمش پای بساط باقالی پاک کرده ها نشسته بود یه پاش تو گچ یه دختر چند ماهه بانمک تو بغلش حدودا ۱۲ ساله به نظر میومد با تمام وجودش با خواهر تو بغلش بازی می کرد و می خندوندش چقدر خوب بود که تاکسی دیر اومد تا من بیشتر ببینمش مامانش هم اونجا بود معلوم بود از خرید بر گشته اومده اونجا یه سری بزنه وضع ظاهری معمولی داشت با آرایش هنوز باباش وارد قضیه نشده بود که من تو دلم می گفتم خدایا معتاد نباشه اومد یه دستی به کیسه باقالی ها زد با یه سیگار گوشه لبش کمی خمیده و ریش دار به نظرم معتاد بود مامانه دختر بچه رو بغل کرد پسرک هم یه دسته پول از تو جیبش در آورد با باباش حرف می زد تاکسی اومد من سوار شدم و رفتم چی می شد باباش معتاد نبود .پسرک واقعا عین یه مرد بود نگاهاش به دخترک مثل این بود که من همیشه پشتتم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com
|
|
RSS
|