![]() |
![]() |
|
|
فکرو خیال همیشه اذیتم می کنه در طول روز گاهی وقت ها خیلی زیاد ولی دیشب انقدر شدید شده بود که از ساعت ۱۲ تا ۱ تو جام از ین دست به اون دست می شدم و یه بغز بدی تو گلوم بود .
تا حالا قرص امپرازول رو با نوشابه خوردید؟ دارم فکر می کنم چرا نی شینم سر درسو مشقم بازم امروز از محل کار پارسال بهم زنگ زدن و این دفعه با شهامت تمام گفتم خانم غ من نمی تونم بیام البته درس رو بهانه کردم گاهی وقت ها از خودم بدم میاد که انقدر دختر بدی میشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
![]() گشنیز عضو جدید خونه ما سعی کنید دوسش داشته باشید پ ن:البته نقش جاکلیدی رو هم داره پ ن:کیفیت عکس خیلی پایین پ ن: قراره پای ثابت کلاس رفتن خرید کردن درد دل کردن و............کلا باشه پ ن:مرسی مریم جون درست حدس زده بودم عزیزم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
امروز روز بزرگی هم واسه تو هم من دوست داشتم پیشت بودم و حظور داشتم ولی از همین جا برات آرزوی موفقیت می کنم
کارتون آپ رو دیدم خیلی معرکه است خیلی پ ن:مریم عزیزم که برام خصوصی گذاشتی ممنون مطمئنم که همون مریمی هستی که خودم فکر می کنم چون آدرس یا چیزی که بفهمم خودتی نذاشتی مرسی عزیزم از تبریکت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
اینکه من دوباره به خودم بد قولی کردم خیلی بده خیلی .دوباره سعی می کنم تا وقتی که همیشه رو قولم بمونم.اوضاع و احوال مثل همیشه است یه روز خوب یه روز نه شاید بهتره بگم یه ساعتی خوب یه ساعتی نه.درس و مشق هم تقریبا شروع شده رفتم امتحان تعیین سطح زبان دادم ولی این ترم نمی دونم می رم یا نه.عکس و فیلم مراسمم رو که م یبینم زیاد از خودم راضی نیستم امیدوارم عکس آتلیه خوب شده باشه تنها امیدواریم اینه که اونا خوب باشه البته این نارضایتی فقط از جانب منه هیشکی مثل من فکر نمی کنه و همه تقریبا راضی هستند کلا من کامل راض نیستم همیشه از همه چی هیچ وقت البته همیشه نه شاید اغلب.عینک کماکان رو نرو نمی تونم زیاد تحمل کنمش با این که چشام اذیت می شه .هوا هم ابری این خورشید کجاست پس؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
اشک راه خودشو باز کرده اما چند قطره میاد رو گونم چند تا هق هق تو دلم
دلم خیلی گرفته انقدر که.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
از هوای سرد بیزارم همش ناراحتم که روزا داره رو به زمستون برف و سرما میره یه دلگیری داره که از گفتنش هم دلگیر می شم
آدما چقدر عجیبا واقعا دلم گرفته دلم تیر ماه می خواد گوجه سبز آفتاب داغ روزای بلند .......... دلم یه آغوش بی دغدغه می خواد دلم یه پیشرفت یه شبه می خواد دلم گرمی می خواد همه جا گرم باشه خنده باشه شلوغ باشه بی دلهره و ترس |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
عنوان ۲ تا پست قبلم تقریبا شبیه هم هستند الان تازه دیدم
دلم گرفته دنبال یه آهنگ خا ص بودم که کمی ارومم کنه که الحمدلله پیدا نکردم اصلا نمی تونم تو خونه بمونم باید بزنم بیرون ولی وقتی نه جای خاصی رو دارم برم نه کسی هست که باهام بیاد می مونم خونه! شاید تازگی ها نفهمیده باشم ولی بیشتر بهش فکر می کنم که همیشه از همه چیز کامل راضی نیستم این چیز می تونه خرید یه لباس باشه نوع آرایشم باشه خودم باشم روابطم باشه یا.....البته همیشه همیشه هم نیست .ولی کلا آدم سختی شدم که نگو یا بودم حالا هرچی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
تو خیابون دارم دارم راه میرم سرم همش پائینه نمی دونم چرا با مردم چشم تو چشم نمی شم
تحمل خیلی چیزا از جمله عینکم رو ندارم کاش دکتر گفته بود فقط موقع مطالعه بزن نه این که همیشه منی که جوون تریام کلی زلم زیمبو آویزون می کردم(حالا نه خیلی ها)الان حلقم رو زیاد نمی تونم تو خونه دستم کنم بیرون همش دستمه ولی تو خونه نه البته یه دلیلش اینه که به دستم یکم گشاد شده انقدر بدم میاد هی بهم بگن یکم غذا بخور به خودت برس یعنی دیگه دارم قاطی می کنم ای بابا بسه دیگه! این که من شدیدا دلم یه کفش عسلی پاشنه بلند می خواد اصلا هم مسخره نیست حتی اگه بگم خوب که چی حالا داشته باشمش ...........! من خیلی حساس تر از اونیم که فکر می کنی یا شاید حساس تر هم شدم اصلا یه آدم داغونیم که نگو یادته بهت گفتم همش بهم بگو شهرزاد عینکت رو بزن وقتی نزدم خوب نتیجه این که تو نیستس بگی منم نمی زنم به همین سادگی. دارم فکر می کنم الان چی بهم لذت می ده؟ همه چیز داره می گذره ............. کی میای این جارو بخونی آخه خیلی سرت شلوغه یکی بیاد پایه کلاس رفتن من بشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
کمی بی حوصلم البته نیست قبلا اصلا نبودم!درس و مشق هام هم مونده که هرچه سریعتر باید شروع کنم
هنوز هم نگرانی هام سر جاشونه از هر مدل. خواستم یه چی بگم ولی نمی گم الان نمی گم امروز می رم یه بوم دیگه بگیرم کلی حرف دارم ولی اصلا حس تعریف نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
این روز یعنی همه چیز همه چیز .روزی که من عقد کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
مثلا الان من کمرنگم دیگه......!
می دونستم وقت نمی کنم بیام آپ کنم فعلا ولی دیدم نمی تونم اینو نگم : می دونی خیلی جات خالیه خیلی خیلی این روزا باید پیشم می بودی چی شد که این طوری شد مادرم.؟ این روزا با هرکسی جایی میرم همه اونارو با تو اشتباه می گیرن و من میگم نخیر ایشون خالمن یا دختر خالم یا....می دونم واقعا حس کردم اون روز که تو تاکسی گریم گرفت حس کردم بهم نزدیکی و خوشحالی .هیچی فقط کاش بودی کاش کاش کاش می دونی خیلی سخته خیلی جات خالیه چه کنم آخه ؟همه پیشمن کمکمن همه هستن ولی جای خالی تو با هیچکی پر نمی شه دلم برات تنگه برام دعا کن مادرم دوست دارم پ ن:خودمم نمی دونم چطوری این طوری بدون سانسور نوشتم شاید چون واقعا فقط واسه خودش بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
یه چند وقتی کم رنگ شدم این هفته هم روش.باشه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
الان ۳ ساعت از رفتنت می گذره و هیچی نشده من پر شدم از دلتنگی این عادت کردن چیز عجیبیه نازنینم
کتابی رو که برم گرفتی رو می خوام زود شروع کنم خیلی کار دارم تا بخوام دوباره ببینمت . چیزای خیلی جدیدی رو تجربه کردیم خیلی جالب بودن ..صبحی (خیلی زود)داشت یه شعر خلق می شد که نشد که بشه ولی دلم می خواد به زودی بشه کلا تو این مایه ها که کلمات . و جملات دیگه خیلی کمن کوچیکن درسته موقع گفتنشون هر دفعه حالت گفتن تفاوت می کنه ولی بدون خیلی کوچیکن نازنینم. پ ن:انقدر این دفعه اشتباه تایپ کردم و پاک کردم که حد نداره پ ن۲:بعضی ها چرا این جورین انقدر عصا قورت داده حرف می زنن پ ن ۳:من رو قولم به خودم هستم هنوز پ ن ۴ هر کسی با مفهوم عنوان مطلب مشکل داره زیاد به ذهنش فشار وارد نکنه حق می دم یکم فهمیدنش سخته! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
یه چند وقتی بود یکم اوضام بدک نبود امروز در عوض کلی تلافی کردم همه سرم شده فکر و خیال
حال آینده دارم عذاب می کشم یه چیزایی تو فکرام هست که دست من نیست با اونا چه کنم؟ امشب رفتم سینما با اتفاق برادر و دوستان فیلم( بی پولی )فک کن انقدر حالت خوب باشه این فیلمم ببینی .......! برگشتنی تو پارکینگ یه .......(جای نقطه چین هرچی خودت دوست داری)ماشینش رو بد پارک کرده بود طوری که ماشین ما به سختی می اومد بیرون خلاصه هرجوری بود درومد حالا من گیر دادم باید واسه این راننده.....یه پیغام بزارم کاغذ داشتم ولی خودکارنه برادر جان م یگفت بی خیال بیا بریم منم نه اصرار که این راننده باید بفهمه نتیجه این نوشته بود که با مداد چشمم رو کاغذ پشت شیشه ماشین طرف رفت خیلی با فرهنگی!یه ذره رعایت خوب چیزیه! ۴ خط نوشتم پاک کردم راجب دکتر چشم رفتنم بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
اول مهر:یاد مدرسه مانتوی طوسی رنگبعدش سورمه ای بعدش مشکی
پیاده روی های راه مدرسه با دوستام خنده ها گریه ها فکر های بزرگ که هنوزم بزرگن شیطنت های سره کلاس تاریخ تقلب کردنا و......همه چیزای خوب و بد ولی دوست ندارم برگردم به عقب!خوشحالم که به آرزوی دوران محصلیم رسیدم که کی میشه دیگه اول مهر نریم مدرسه (همون آدم بزرگا)آره درسته که الان اول مهر می رم دانشگاه ولی خیلی فرق می کنه.یه نکته شیرینش که هنوزم شیرینیش رو حفظ کرده خرید لوازم التحریر بود.دفتر های نو یه خط دو خط سفید........... اصلا هم بد نیست کسی تو سن من واسه زبانش یه دفتر بخره که روش عکس (پوو)داشه باشه بر عکس کلی هم به آدم انگیزه درس خوندن می ده ! دلم به حال تمام بچه مدرسه ای ها و همینطور دانشجو ها می سوزه یه جورایی چون هممون خیلی طفلکی هستیم با این همه امکانات.........! پ ن:بارون رو دوست دارم ولی بارون بهاری رو بیشتر کلا نیمه اول سال رو دوست دارم از دلگیری روزای سرد پاییز و زمستون دلم می گیره هوای سرد تاریکی .یه جورایی غم انگیزه برام یه جورایی ترس ناک .امسال هم که همه اینا داره زودتر شرو می شه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
بالاخره بلاگفا کمی سرعت گرفت و درست شد!
حرف خاصی نیست فقط هنوز رو قول خودم هستم باشد که تا آخرش هم باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
از خودم لجم می گیره که به راحتی نمی تونم بگم نه ولی دیگران به راحتی به من می گن نه!
پاکش کردم یه گله بود از یکی از دوستای قدیمم دیدم اصلا در حد من نیست یه همچین چیزی رو بخوام اینجا بنویسم فقط منم از این به بعد به راحتی می خوام نه بگم پ ن:امروز یه قول به خودم دادم که باید عملیش کنم خیلی برام مهمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
کتاب انسان در جستجوی معنی تموم شد .دوست دارم از نویسندش بیشتر کتاب بخونم .حالا حسابی ویر کتاب خوندن گرفتم اونم تو ای اوضاع شلوغ پلوغم خوب لذتشم به همینه دیشب دوباره رفتم سراغ کتاب من و سازکارهای دفاعی (آنا فروید) تصمیم دارم این دفعه تمومش کنم امروز اگه برسم یه سری به کتاب فروشی مورد علاقم و شهر کتاب می زنم باشد که کتابی بخریم!یه سایت پیدا کردم واسه دانلود کتاب البته خیلی اتفاقی کتاباش زیاد بدرد بخور نیست تو دسته کتاب های فلسفه که رفتم یه کتاب پیدا کردم(مسائل فلسفه حقوق) که دانلود کردم ولی اجرا نمی کنه البته واسه من لذت کتاب خوندن تو اینه که کتاب دست بگیرم صفحه بزنم و برم جلو با pdfاصلا حال نمی کنم ولی خوب واسه یه مواقعی بد نیست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ ديگر من http://www.vakil1388.blogfa.com
|
| پیوندهای روزانه |
|
معماری و دنیای مجازی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|